ای قبلۀ قبیلۀ غمهای ناتمام

پیغمبر بدون امت وآیین من سلام

خون دل تمام جهان خونبهای تو

این روزگار سنگدلی ات،نازنین به کام

اعجاز دستهای تو را هیچکس ندید

جز رنگ مومنانۀ چشمی که هی مدام

دنبال رد پای عبورت پریده است

تکرار فصلهای به آذر رسیده است

من را که هیچ فصل خدا را به هم زدی

قانون شعر و قافیه ها را به هم زدی

رفتی ضمایر (تو) و (ما)را به هم زدی

(من) ماندم و صرف غم و بغض شعرهام

حالا شبیه من شده ،هرچیز بعد تو

مانند من.من،من، منی رو به انهدام

دیگر بس است قلب غزل را تکان نده

میترسم از وداع،بمان،باز هم سلام!

 

پی نوشت:اشکال وزنی بعضی ابیات تعمدی است